سلام - خیالت راحت -دارم بزرگ می شوم -عادت می کنم - می سازم - البته بیشتر می سوزم تا بسازم -سهم هر ثانیه از این عمر اتلاف است و بس -عمر چه زود می گذرد و چه دیر سپری می شود وقت ی گلویت گیر باشد - نه این که عاشقم نه این که فیلم یاد هندوس تان کرده باشد -نه -به خدا نه - فقط بین چرخ دنده های این ساعت عظیم که مثل هیولا دارد عمرم را نشخوار می کند چیزی مثل یک هم زبان -مثل یک هم کلام را گم کرده ام - امروز باورم شد که پیر شده ام - روی شقیقه ام موی سپید روییده - دندان هایم در می کند و پوسیده اند - باید فکر یک دست دندان عاریه باشم -و یک ادم عاریه ای برای روز مرگی ها که به وقتش بگوید - سلام -حالم خوب است - زندگی خوب است -خوشحالیم -هوای خوبیست -ریس جمهور ترامپ مرد تند رویی است - تضاد تبقاتی زیاد است - از سایت چیز زیادی نمی دانم - صبح بخیر - میل ندارم - نهار قرمه سبزی داریم ؟وای چه عالی -متاسفم - سر ما خورده ام -اسپرین دارین ؟!!!!چه قدر زیباست - دختر خوبی است -کار و کاسبی خوب است - لطف کردین -سلام برسان -جویای حالت هستم و ....کمی چرندیات که یاد این ادم عاریه ای بدهم تا کم نیاورد در مقابل این همه ادم روز مره ...
دارم پیر می شوم - چیز عجیبی نیست اما هنوز زود است برای من -
ندیده خیر جوانی غم تو کرده م را پیر برو که خیر نبینی جوان خیر ندیده
بدتر از همه این که ادم می بیند و گاهی مجبور است ببیند - بیزاری از دیدن خیلی چیز ها اما مجبوری بخندی دم نزنی و اظهار حیرت کنی - بی تفاوت باشی -از کنارشان رد شوی و حیرت کنی -یا یک انزجار ساختگی از انها را در قیافه ات دست و پا کنی که نگویند که چیزی پشت پرده دارد یا مثلا ادم غیر عادی است.....
من از اب روان بیزارم -از بنای بازار چه نو بنیاد شهرم بیزارم - از اتو بوس ها بیزارم -از جاده بیزارم-از تهران بیزارم -از غربت بیزارم - از گریه بیزارم - از سنگ بیزارم -از پیچ جاده بیزارم -ازترمینال بیزارم -از جارچی ها بیزارم -از سکوت بیزارم -از تاریکی بیزارم -از هر نوشته روی شهر که مرا به یاد من بیندازد بیزارم -....
در این مدت دروغ گوی خوبی شده ام - وقتی اعصابم به هم ریخته از کلاف سر در گم فکر های توست و چشم هایم اسی و پاسی می چرخد و هیچ نمی بیند می توانم لبخند خسته ای بزنم و بگویم:امروز ظهر نخوابیده ام -یا وقتی نا امید از ادم های دو و برم وقتی می بینم با تمام وقاهتشان تیشه به ریشه ام می زندد و مرا احمق فرض می کنند -بگویم - اعتراض کار ادم های ضعیف است -
دلم تنگ شده برای یک دل سیر گریه کردن - الان تقریبا چهار سال است که گریه نکرده ام - حتی مرگ عیز ترین خاله ام - عمویم -حتی فکر کردن به مرگ عزیز ترین کسانم .مادر -پدر -برادر-هیچ یک نتوانست ناخوش احوالم کند حتی. و اشکم را جاری کند - جالب است نه ؟!!!!
می دانم دارم دیوانه می شوم و این وطه تا جنون راهی بجز اعتراف ندارد اما باید قبول کرد که این جماعت دیوانه گان را ترد می کنند تنهایش نمی گذارند - ترد شدنی که از این ترد شدن هم بد تر است - حد اقل در این موقعیت زخم زبانی است - به دروغ حالت چه طور است پرسیدنی هست -
گاهی به یاد گذشته سر خودم را کلاه می گذارم و دم به ساعت صفه گوشی را چک می کنم که مثلا منتظرم کسی زنگ بزند و این دفه بی ریا بپرسد :
حالت خوب است ؟
اما خودم هم می دانم که اخلاق به قول اطرافیان گندم همه را از دو و برم دور کرده است
جالب این که این گیرو دار مادر ان دلسوز زیادی دارم - دوست دارند دلسوزی کنند و من هم اجازه می دهم -بگذار خوش باشند - چه اشکالی دارد انها هم کلوخی به متر سکی بزنند که با ر ها کلاغ سیاهی نوکش زده بود ؟
بله
همه حرفم با ان کلاغ سیاه است ....کاش فلسفه
ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
در کردار مرد کشاورز نبود تا من اسوده از نوک زدن های ان کلاغک می شدم
گاهی دلم تنگ می شود - هر چند این روز ها حس و حالم را دقیق نمی شناسم و دقیق نمی شوم که چیستان ؟
اما فکر کنم این که ادم حوسله هیچ کاری را نداشته باشد و با این که مسافری نداشته باشد چشم به راه اینده باشد را می توان دلتنگی نامید - اما گیرم از سر نام گذاری این اوهام گذشتیم من از کجا بیاورم ان از راه رسیده را که به صد طعنه از خود رانده ام ؟!!!
دلم تنگ است نه برای تو -نه برای خودم -نه هیچ کس دیگر اما عجبی هوای کودکی ها دار دارم ان روز هایی که با تو بود و چه زود گذشت
کاش رسم چهار شنبه سوری را خوب یاد می گرفتم و ان ز مانی که جوانیم هیزم اتش حسرت ها بود لااقل می خندیدم و از رویش می پریدم ایگونه شاید کمی راحت تر جان می داد لاشه نیم جان جوانی ام
اصلا ولش کن همه اینها را - فقط می خواهم یک چیز را اعتراف کنم - این که من هنوز هم وقتی یادی از تو در دلم روشن می شود حالم ان طور می شود - معنی ان طور را نمی فهمم اما شبیه خلسه یک افیون در رگ و پیکرم می چرخد - حس خوبی نیست اما به بودنش معتاد شده ام باور کن
این مطلب رو چند وقت پیش نوشته بودم -الان وقت شد پست کنم ........
ما را در سایت این مطلب رو چند وقت پیش نوشته بودم -الان وقت شد پست کنم ..... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67